فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

292

چهارده رساله ( فارسى )

آنچ كه گفتيم نيك انديشه « 1 » كن باشد كه توئى خود بدانى و بيدار گردى « 2 » . فصل اول بدانك چون ديده خواهد كه ادراك چيزى كند بايد كه آن چيز برابر او باشد تا آن را تواند دريافتن و خيال چون خواهد كه ادراك چيزى كند محتاج آن نباشد كه آن چيز برابر باشد بلك در غيبت آن چيز آن چيز را تواند ديدن اما نتواند كه چيزى را مجرد كند از عوارض اين و كيف و وضع مثلا هم چنانك بر جائى بيند و هم در جائى نه آنكه بىرنگى « 3 » و مقدارى و عقل چون خواهد كه ادراك چيزى كند ازين همه كه گفتيم مجرّد كند و آنچه محسوس است معقول گرداند از جسم مثلا صورت جسم مطلق‌ها گيرد و مطلق چنانك مطابق جملهء صور اجسام باشد و بر جمله اجسام افتد بيك معنى و من بدين شرح صورت مطلق كه مطابق جمله صور شود و آنچه بدين تعلق دارد بر اول « 4 » مقدّمهء ياد كردم آنجا بحثى نيك بكند تا اينجا معلوم شود و بايد كه بدانى كه اين صورت مطلق اگر در جسم حاصل شدى او را مقدارى خاص پيدا شدى چنانك اگر جسم يك كز بودى او نيز يك گز بودى و اگر دو گز بودى او نيز دو گز بودى آنكه مطابق چيزها مختلف نشدى و نيز بايد كه چون چيزى را ادراك كنى صورت آن چيز در نفس تو حاصل شود چنانك در اول مقدمه شرح دادم و اگر نه هيچ حاصل نشود و نيز بدانك مفهوم شيئيّت مطلق و مفهوم وحدت مطلق در وقت ادراك اگر وى در جسم حاصل بودى چون جسم را پاره كنند بايد كه آنچه در جسم است هم پاره شود پس در آن حالت كه جسم پاره شود مفهوم شيئيّت و وحدت شيئيتى و وحدتى است و آنجا مقدّر آنست كه جزو از كل پديد آيد زيرا كه شيئيتى و وحدتى مطلق مجرّد فرا گرفته باشد آنگاه هيچ فرقى نباشد ميان جزو و كلّ و اين محال باشد اگر گوئى شيئيّتى و وحدتى است و هر يكى را اختصاصى است بزيادتى يا بكمى لازم آيد كه جزو پس از كلّ باشد و اين محال است زيرا كه او اوّل شيئيّتى و وحدتى بود پس اكنون دو پديد آمد و اگر گوئى نه شيئيّت است و نه وحدت و نه او را زيادتى است و نه كمى بس آن بايد كه نه شيئى باشد و نه واحد و نه بسيار باشد و نه اندك و هر چه همچنين باشد نه جزو باشد و نه كل و تو فرض كردهء كه

--> ( 1 ) - تأمل ( 2 ) - تا بو كه بيدار شوى ( 3 ) - در جاى و در جامه و رنگى ( 4 ) - مقدّمه اول